آندره ژید در مایدههای زمینی مینویسد: فرزانه آن کس است که از هرچیز به شگفتی افتد. در سوی دیگر جهان و در قرن پنجم هجری، هجویری در کشفالمحجوب مینویسد: معرفت آن بُوَد که از هیچچیزت عجب نیاید.
عین این سخنِ هجویری را عطار هم گفته است، اما در خاطرم نیست در کدام کتابش. این تغییر در تعریف حقیقت –یا اگر مایل باشید بگوییم مواجهه با هستی-، اگر بتوان چنین گفت، برای من بسیار دستمایۀ سیرِ هستی است و عجب آنکه توانایی نگریستن به آن از هر دو سو را دارم! شاید چون شخصیتی چندپاره دارم.
یعنی هم گمان میکنم که باید از هیچچیز به شگفتی نیفتاد، هنگامی که سالخوردهتر میشویم و مایههای خرد و حکمت در ما فزونتر میشود –چنانکه شوپنهاور در باب سالخورده شدن و رنگ باختنِ شگفتیِ پدیدهها هنگام جوانی میگوید-؛ هم باید از همهچیز حیرت کرد. چراکه جهان هرچند دُمِ تکرار داد، بااینحال، همواره شگفتآمیز است. مثلاً هنوز هم در راهِ بازگشت به خانه، درست هنگام غروب آفتاب، سرخ شدن خورشید و پاشیدن رنگهای نارنجی و قرمز و اخرایی را در آسمان بهدقت دنبال میکنم. به رفتار ابرهای اطراف. به غلظت رنگها از مرکز به پیرامون. به آن حالتی که در آسمان غرب حکمفرما میشود تا زمانی که خورشید تماماً از دیده پنهان شود و همچون سکهای بیفتد پشتِ صندوق و ظلمت آهستهآهسته پیش بیاید. مانند تصادمِ دوچیز یا انفجارِ یک چیز است. گویی چیزی میخواهد به حضورِ دیدگان برسد؛ با رساترین و شکوهمندترین مهارتها، به دیدگان تیز برسد؛ آنانکه چشمِ عقاب دارند. سالهاست همین غروبِ تکراری را چنین به دیده مطالعه میکنم.
بااینهمه، دو مسئلۀ ژرف در باب دو نقل قول ابتدایی هست.
نگاه ژید در مایدههای زمینی برآیند و نمودِ دیدِ انسانِ غربیست به طبیعت و پدیدههایش -و فقط غربی نیست که چنین مینگرد-. اینکه همواره خمیرۀ شگفتزده کردنِ انسان را در خود دارد. مسئلۀ التذاذ و لذتخواستن از هستیست. اگر این کتاب را خوانده باشید، میدانید که در باب نوشیدن و خوردن و بهره بردن از متاعیست که بر کرۀ زمین برای انسان فراهم شده است؛ بهرۀ جسمانی و متعاقباً سپاسگوییِ خداوند برای چنین نعماتی. انسانِ غربی هر روز با همین نگاه زندگی میکند. آن انسانْ عاشق زندگیست. اینکه کوهها را درمینوردد و اعماق اقیانوسها را میکاود و درون تاریکترین جنگلها را میجوید و به آمیزش و سکس همچون تفریح مینگرد، از همین خصلت است که چنین میکند. طبعاً این خصلت سویههای مخرب و منفی، نیز به همراه دارد. اشاره به آن خلط مبحث میآورد، پس با آن عجالتاً کاریمان نیست.
نگاه هجویری و عطار –اینان فقط دو تن از واگویهکنندگان چنین دیدیاند و دنباله و پیشی دراز دارند-، به خیال من نگاهیست پشتکننده به هستی. نگاهی که میتواند خطرناک هم باشد. چرا؟ چون در نهایت «برای عموم» به پردۀ عادت بر چشمانشان منتهی میشود و این یعنی پیش از مرگ مردن؛ از هیچچیز به حیرت نیفتادن. آیا عادی شدن و در عجب نشدن از جهان، معنایی جز این میدهد؟ اینجا باید زندگی کردن و دوست داشتناش را جار زد؛ همچون کشفی نو. گویی که حقیقتِ پذیرفته شده چیزیست غیر از این. و هست. اینجا، هست. اگر به دین رجوع کنیم که این جهان را تفالهای بیش نمیداند.
دقت کنید که مسئله را از دید «عموم مردمان» مطرح کردم، نه آنانی که قدری ظریفتر مینگرند. به خیالم فرق هست که کدام آموزه و حکمت را به که میگویید. هرچه در هرکجای تاریخ نوشتهاند و گفتهاند برای خواندن و شنیدن همگان نیست. حقیقت را نمیتوان یکباره و پوستکنده پیش جماعت گرفت؛ یا کور میشوند یا کر. داستان موسی و کوه طور را که یادتان هست.
سوالِ بنیادیتر:
اگر حقیقت را ثابت، وثیق، پاینده و یگانه بدانیم، چگونه از یک حقیقت دو دید با دو شیوۀ متضادِ زیستن منتج میشود؟ مگر آنکه حقیقت چیزی سیال، دگرگونشونده، متغیر و ذوابعاد یا چندوجهی باشد. اگر چندوجهی بودنش را بپذیریم، آیا حقیقت فردی میشود؟ اگر فردی باشد، یگانگیِ حقیقت از میان برمیخیزد و تناقض و دوگانگی در آن رخنه میکند. آیا این ذاتیِ حقیقت است؟
صحنهای از فیلمِ آخرین سامورایی (2003)، ساختۀ ادوارد زویک با بازی تام کروز هست که ناتان آلگرن (نام شخصیت کروز)، پیش کاتسوموتو (با بازی کن واتانابه) میرود. کاتسوموتو در باغی انبوه از درختان گیلاس قدم میزند و زیر شاخهای میایستد و چنین میگوید:
The perfect blossom is a rare thing. You could spend your life looking for one, and it would not be a wasted life.
«شکوفۀ کامل چیزیست نادر. میتوان تمام عمر را پای نگریستن به یکی از آنها صرف کرد، و زندگی به اتلاف سپری نشده باشد.»
نگاهِ شرقیان نیز به نگاهِ ژیدِ غربی مانند است. این میان، ما -که نه شرقیِ کامل شدیم نه غربی-، چرا همواره خواهان آنیم که زودتر از این جهان رختبربندیم و گورمان را از دنیا گم کنیم و در نکوهش آن از هیچ کلامی فروگذار نبودهایم؟ بادی به غبغب میاندازیم و از حافظ که حافظۀ ماست قرض میگیریم و میگوییم: جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است، هزار بار من این نکته کردهایم تحقیق.
یک تن در تمام تاریخ ما خلافِ این گفته است و آن خیام بوده است. کنایی نیست؟ شاید حظ بردن از هستی اینجا معنایی دیگر دارد که سعدی به دیدۀ تحقیر میگوید:
تنگ چشمان نظر به میوه کنند، ما تماشاکنان بستانیم. اینجا، ژید میتواند در نظر سعدی تنگچشم به نظر آید. حقیقت، همیناندازه دوپهلوست.
https://t.me/Shghch/199
از شعرهایم!...
ما را در سایت از شعرهایم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 3:08