خرید بک لینک
آندره ژید در مایدههای زمینی مینویسد: فرزانه آن کس است که از هرچیز به شگفتی افتد. در سوی دیگر جهان و در قرن پنجم هجری، هجویری در کشفالمحجوب مینویسد: معرفت آن بُوَد که از هیچچیزت عجب نیاید.عین این سخنِ هجویری را عطار هم گفته است، اما در خاطرم نیست در کدام کتابش. این تغییر در تعریف حقیقت –یا اگر مایل باشید بگوییم مواجهه با هستی-، اگر بتوان چنین گفت، برای من بسیار دستمایۀ سیرِ هستی است و عجب آنکه توانایی نگریستن به آن از هر دو سو را دارم! شاید چون شخصیتی چندپاره دارم.یعنی هم گمان میکنم که باید از هیچچیز به شگفتی نیفتاد، هنگامی که سالخوردهتر میشویم و مایههای خرد و حکمت در ما فزونتر میشود –چنانکه شوپنهاور در باب سالخورده شدن و رنگ باختنِ شگفتیِ پدیدهها هنگام جوانی میگوید-؛ هم باید از همهچیز حیرت کرد. چراکه جهان هرچند دُمِ تکرار داد، بااینحال، همواره شگفتآمیز است. مثلاً هنوز هم در راهِ بازگشت به خانه، درست هنگام غروب آفتاب، سرخ شدن خورشید و پاشیدن رنگهای نارنجی و قرمز و اخرایی را در آسمان بهدقت دنبال میکنم. به رفتار ابرهای اطراف. به غلظت رنگها از مرکز به پیرامون. به آن حالتی که در آسمان غرب حکمفرما میشود تا زمانی که خورشید تماماً از دیده پنهان شود و همچون سکهای بیفتد پشتِ صندوق و ظلمت آهستهآهسته پیش بیاید. مانند تصادمِ دوچیز یا انفجارِ یک چیز است. گویی چیزی میخواهد به حضورِ دیدگان برسد؛ با رساترین و شکوهمندترین مهارتها، به دیدگان تیز برسد؛ آنانکه چشمِ عقاب دارند. سالهاست همین غروبِ تکراری را چنین به دیده مطالعه میکنم.بااینهمه، دو مسئلۀ ژرف در باب دو نقل قول ابتدایی هست.نگاه ژید در مایدههای زمینی برآیند و نمودِ دیدِ انسانِ غربیست به طبیعت و پدیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 3:08

چون درختی اندر اقصای زمستانمریخته دیریستهرچه بودم یاد و هرچه بودم برگ.هیچچیز بهاندازۀ همین چند کلمه از اخوان نتوانست سالی را که از سرم گذشت، توصیف کند. سالی که بسیار اندک شعر خواندم، و حضورِ جنابش را در اطرافم کمتر احساس کردم، اما در آخر، او بود که سخنِ پایانی را بر زبانم راند.بخشی از شعر «پیغام»، از مهدی اخوان ثالث، سرودۀ 1336. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 0:42

موطن آدمی را بر هیچ نقشهای نشانی نیست موطن آدمی تنها در قلب کسانیست که دوستش میدارند.این سطرهای شاعر آلمانی را با صدای احمد شاملو و موسیقی بابک بیات بهیاد بیاورید. در اولین ماهِ سالِ نو، بیش از هر چیز دیگری، این دو سطر را با خود تکرار کردهام و هنگامی که زیستن و نفس کشیدن در زادگاهم به زیستن و نفستنگی در غربتِ غربتها همانند شده است، به کسانی اندیشیدهام که در قلبشان جا دارم و کسانی که در قلبم جا دارند. تعدادشان به شمارۀ انگشتان دو دست هم نرسد شاید، اما یکیشان، بهاندازۀ تمامِ عالم از همهکس بینیازم میکند. از هر وطنی، از هر زبانی، از هر مکانی و از هر زمانی...از این گذشته، همچنان پس از گذشت بیش از بیست سال از نخستین بار که آن را به گوش جان شنیدم، معتقدم، گوش فرادادن به دو مجموعۀ شعر چیدن سپیده دم و سکوت سرشار از ناگفتههاست، ترجمهای از شعرهای مارگوت بیکل، از مهمترین گامهای هرکس در فرایند رشدِ شخصیت، وسعت بخشیدن به پهنههای فکری و بلوغِ عاطفی تواند بود. از این حیث، نه برای خود، که برای فرزندم خرسندم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 0:42

طی مطالعۀ کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال، از اروین دی یالوم، کاشف به عمل آمد که یکی از خصوصیات اخلاقی من ضدوابستگی (Counterdependency) نام دارد. البته چنانکه هویداست، اسم انگلیسیاش را یافتهام، وگرنه سالیان سال است میدانم چنین اخلاقی دارم و آنقدر روان خودم را طی بیستوچهار سال گذشته با نوشتنِ مدام جوریدهام که کنجِ کوری باقی نمانده باشد. چون این خصیصه در زندگیام بسیار اثرگذار است دارم اینجا دربارهاش مینویسم.من همیشه از هر شکلی از وابستگی گریزان بودهام. هرگز در دوران مدرسه از خانواده پولتوجیبی نخواستم (این مسئله را در یادداشت دیگری -هنوز انتشار ندادهام- مفصل توضیح دادهام و اینکه این پول نخواستن منجر به چه چیزی در زندگیام شده). در جوانی همیشه از ابراز تمایل به جنس مخالف پرهیز کردهام، اگرچه بخشی معلولِ کمرویی بوده است، با این حال بعدها به خیالم نشاندهندۀ ضعف بوده و دیدم به پسرهایی که مدام موسموسِ دخترها را میکردند تحقیرآمیز بود. نکتۀ نغز اینجاست که سالها بعد کسی شد یارِ زندگیام که همین حس را به دخترهایی داشت که بیش از اندازه عشقِ مراوده و نزدیک شدن به پسرها را داشتند! همیشه اعتقاد داشتم همواره میتوانم کارهایم را خود بهتنهایی انجام بدهم؛ بدون کمک کسی. این مسئله تا خصوصیترین و شخصیترین نیازهای بشریام هم ادامه داشت و هرگز با هیچ رابطۀ علی و معلولیِ زیستشناختی هم از آن کوتاه نیامدهام. اشتیاق نشان ندادن برای غذا خوردن یا حتی به آسانی پرهیز کردن از آن، برای من چیزی بوده روزمره، و به همین خاطر، روزه گرفتن برای من یکی از سهلترین کارهاست؛ تابستان و زمستان هم ندارد. کسانی که روزه گرفتن برایشان نفهمیدنیست یا آن را خودآزاری میپندارند، همیشه آدمهای سادهانگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 17:10

ما به هر شیِ غیرذیروحی در زندگیمان به شدت وابستهایم و مدام در هراس از اینکه نکند آن را از دست بدهیم زندگی میکنیم. از دمدستیترین نمودهای این هراس، بیرون آوردن گوشی همراه در مترو و اتوبوس است. درحالیکه، صندلی کناری خالی است، بهشدت از اینکه آن را روی صندلیِ کناریِ خالی بگذاریم تا دستمان بازتر شود و کار بیرون کشیدن مثلاً هندزفری آسانتر شود، ابا میکنیم.- خب میقاپنش!میدانم. اما این علتتراشی توفیری در اصلِ قضیه به وجود نمیآورد. ما و جانمان به این اشیاءِ احتمالاً گرانقیمت بسته است. و این بستگی، در نظرِ من یکجور اختلال یا نقص بر سرِ اصالتِ انسانی و رهابودگی و اساساً آزادیست. گیرم هم دزدیدند، بهجهنم. شما بگو فلانقدر قیمت آن است. باز هم میگویم بهدرک! همین بستگیِ ما به قیمتِ چیزها و اشیاء تربیتِ آزادِ انسانیمان را منحرف کرده است و به موجوداتی بدل شدهایم که قلادۀ آزادیمان دستِ همین اسباببازیهایی است که بر شمارش هر روز اضافه میشود.اگر در چنین وضعیتی قرار بگیرم، همواره عامدانه گوشیام را روی صندلیِ خالی پرت میکنم! حتی اگر کتابی به دست داشته باشم و به گوشی برای یادداشتبرداری محتاج باشم، اگر صندلیِ خالیای در کار باشد، آن را روی صندلی خالی میگذارم. به خیالم ضدِ این جریانی که توصیفش کردم، حرکتی در اندازۀ خودم میکنم تا برهمزنندۀ آن هراسِ منتشرشونده باشم. توضیحِ بیشترش خیلی حوصله میخواهد که شما ندارید.فقط گوشی هم نیست. سالها پیش، وقتی هجدهنوزدهساله بودم، اگر با دوچرخه به کتابخانۀ محل میرفتم، دوچرخهام را بدون قفل و هیچ محافظی روبهروی درِ اصلیِ کتابخانه رها میکردم. شاید در نظرِ نخست احمقانه بهنظر برسد، اما از همان زمانها نیز این احتیاطمداری و پُر شدنِ ذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 17:10

بیایید روراست باشیم، مگر انتظارِ ما از فلسفه چیست؟همیشه در طولوعرض سالهایی که فلسفه خواندهام، این پاسخ را در جوابِ سوالِ «فلسفه بهدرد چه میخورد»، از دهانِ بسیاری شنیدهام که: فلسفه بهدرد همهچیز میخورد، آنقدر که فلسفهآموزی باید در زندگی روزمره جریان داشته باشد.https://t.me/Shghchادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 16:26

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 20:33

کوندرا در جاودانگی با رماننویسی و رمان بازی کرده است. طرح نوشتنش یک بازیگوشی است، روند پیشرویاش بازیگوشانه است، و بازیگوشانه به هر اقلیمی که دلش بخواهد سرک میکشد.همینگوی و گوته را همکلام میکند و ابایی ندارد که از زبان آنها به نویسنده اشاره کند که چنین تمهیدی اندیشیده است، مفصل
کتاب تاریخ جهان، تاریخ را از دوران پارینه سنگی و غارنشینی آغاز میکند و تا جنگ جهانی اول پیش میآید. در این اثنا، به تمدن مصر، بینالنهرین، هند، چین، یونان و روم میپردازد. به یونان مفصل میپردازد و تاریخ شروع دموکراسی در این کشور و آغاز فلسفه را اندکی شرح میدهد. از بودا میگوید، از کنفوسیوس و تائو، و تا شکلگیری سوسیالیسم و مارکسیسم و اندیشههای ترقیخواهانه پیش میآید. از دوران قرون وسطا مینویسد، از آغاز مسیحیت نقل میکند و از اسلام و انتشارش؛ از رنسانس میگوید و از کشف قاره آمریکا؛ سپس دورۀ استعماری و امپراتوری مقدس روم و شکلگیری کشورهای جدیدِ آلمان و ایتالیا.با توجه به سال انتشار اولیه این کتاب (1936) که درست قبل از جنگ جهانی دوم است، نویسنده ضمیمهای با مضمون رخدادهای پس از جنگ جهانی اول، که مشمول جنگ جهانی دوم هم میشود، به کتاب افزوده است.با این همه، هنوز هم برایم سوال است که چرا در این کتاب شناختهشده و پرفروش و عالمگیر، فصلی جدا به امپراتوری ایران اختصاص داده نشده است. جز اشارهای از روی اجبار به جنگهای ایران و یونان، و یادهایی جستهوگریخته از فرهنگ و افکار و تولیدات منتشر شده در سرتاسر جهان، خبری از آن توضیح و تفصیلی که دربارهٔ هند و مصر و بینالنهرین و یونان و چین نوشته شده، نیست. بهنظرم منصفانه نبود و نیست.بههرحال، صرفا به دستاویز این ایراد، همچنان نمیتوان از جذابیت و گیرایی این کتاب کاست. ظاهراً نگاه گامبریچ به تاریخ، چه تاریخ هنر باشد چه تاریخ جهان، و نوع پرداختن به آنها، در کنار قلمش، اساساً جذاب و گیراست. یکی از مستکنندهترین کتابخوانیهای همهٔ عمر من، خواندن «تاریخ هنر» گامبریچ بوده است. تاریخ جهان هم بیشوکم همان حسوحال را داشت، اما کمتر. شاید چوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 0:34

ترس جان by Curzio MalaparteMy rating: 4 of 5 starsبلاخره با هزار جان کندن خواندمش! خواندن پیدیاف این کتاب، با حروفچینی بد و تویهمرفتۀ انتشارات نیل، و با رسمالخط عجیب آقای بهمن محصص، به رمزگشایی نسخۀ خطی کتابی از قرن پنجم هجری قمری میمانست. خاصه وقتی «جایی که» را آقای محصص «جاایکه» مینویسد، یا «صدایی» را «صداای»، و وقتی صدها نام شهر و خیابان و نقاش و نویسنده و شخصیتهای نظامی و سیاسی به ایتالیایی در کتاب هست، واقعاَ اراده میخواهد این نسخه از این کتاب را خواندن.با این همه، پوست اگر وصفی یککلمهای در حقش ادای محتوای آن باشد «دهشتناک» است. کتابی سرتاسر دهشت، هول، جنون و قساوت. همه اینها از گره خوردن نام انسان با جنگ بیرون میآید. و چه اختراع دهشتناکی بود جنگ.پوست ضدجنگترین کتاب ممکنی است که کسی میتواند نوشته باشد. مالاپارته به هزار زبان این جملۀ انتهایی کتاب را تکرار میکند: بردن جنگ خجالتآور است.پوست رمان نیست. صراحتاً مینویسم که پوست رمان نیست. نه خبری از شخصیت در آن است نه خبری از داستان و گره و امثالهم. مالاپارته ورود پیروزمندانۀ نیروهای متفقین به سرکردگی آمریکا به خاک ایتالیا را (در مقام یکی از کشورهای عضو متحدین)، از شهر ناپل تا رم، در سال 1943 گزارش کرده است. اما چه گزارشی، که حقا فقط از یک نویسنده برمیآید.رویدادهای هولانگیز بسیاری در این کتاب شرح داده شده است که مو به تن راست میکند و آدمی حیران میماند که تاریخ چهها که ندیده است و بر انسان چهها نرفته است. برای مثال، توصیف نویسنده از آخرین فوران آتشفشان وزوو، که در اثنای جنگ رخ میدهد، حیرتانگیز است.باقی را، که همه از هولناکیِ جنگ سرچشمه میگیرد، خودتان در کتاب خواهید خواند.هشدار لو رفتن داستاناگر بخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 6:24

از باران گیلان by کیهان خانجانیMy rating: 3 of 5 starsبا اینکه گردآورنده در پشت جلد کتاب گفته است داستانهای نویسندگانی با سبکهای گوناگون که هر یک به سیاق خود مینویسد، اما من شاهد این گوناگونی نبودم. نه در سبک، نه در قلم و نه در ساختار. از قضا، شباهتهایی نیز در ساختار اغلب داستانها میشد یافت که ناشی از آموزش در یک کلاس است. مثلا، حضور زبان گیلکی فقط در یک داستان پررنگ بود. زبان گیلکی صرفا نمایندۀ یک زبان نیست، بلکه شیوۀ متفاوتی از زیستن نیز هست که خاص گیلکهاست. چنین عناصری در داستانهای این کتاب حضور نداشتند تا آن گوناگونی را شاهد باشیم.نکتهای که میشد از این مجموعه دریافت، و البته در کل ادبیات داستانی معاصر ایران هویداست، داستانهای آپارتمانی، یا اگر بتوان گفت، خانگی یا خانوادگی است. روایتهایی که از دل خانه و زندگی عادی بیرون میآید. بهنظرم، به قدر کافی از این دست داستانها را در رمان و داستان کوتاهمان خواندهایم؛ بس است.اغلب داستانهای این مجموعه، به جز دوتا، اگر اشتباه نکنم، همگی داستانهایی بودند که محل وقوع آنها در خانه یا آپارتمان بود. این روحیه یکجا نشستن و داستان نوشتن، اساساً از نظر من به ادبیات ما ضربه زده است. هیچ ماجراجوییای در آنها رخ نمیدهد. منظورم از ماجراجویی بیش از آنکه Adventure، به معنای سبکیاش باشد، ذهن پرتکاپو و تجربۀ زیستۀ متفاوت است. وگرنه تجربه آپارتمان نشینی و مصائبش را، من هم دارم.چنین خصیصهای را فقط در داستان «برادران کلوان» دیدم. در این داستان جنگل بود و رود بود و پل بود و عوارض طبیعی شهر نویسنده، فومن. بهشخصه بسیار به دنبال چنین روایتهایی در داستانهای خودمان میگردم، که هرچه بیشتر میگردم، کمتر پیدا میکنم. اتفاقاً پیش از خواندن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 6:24

چگونه باید از پدر شدن بگویم؟ چطور باید از پدر شدن در سختترین سالها سخن گفت؟ شما بگویید. اصلا میدانید از چه حرف میزنم؟پاییز سال 1401 شاید برای بیشترِ ایرانیان فقط یک دریچه برای نگاه کردن به زیستِ ایرانی داشت و بس. به دیدۀ من اما دو دریچه گسترده بود پیش چشم. البته این توصیف مشمولِ کسانی است که خواهانِ نگریستن از دریچه بودند، نه آنان که رویشان را برگردانند و خود را به کوری زدند تا مبادا خاطرِ مبارکشان آزرده شود. اینان در قصرِ بودا زندگی میکنند؛ بیرنج و درد و مرگ. در هر حال، یک دریچۀ زندگیِ من خون و گلوله بود –آنچنان که بسیارانی بودند- و دریچۀ دیگر سور و شکوفه. دریچهای بینهایت سیاه و دریچۀ دیگر بهغایت سپید. دریچهای حزنِ بیپایان و دریچۀ دیگر شعفِ بیحساب. دریچهای نفسنفس مرگ بود و آن دیگری ذرهذره زندگی.تمام این دوقطبیها سبب شد تا برابر یکی از بزرگترین و عجیبترین (!) رخدادهای زندگیِ هر انسان، یعنی تولدِ فرزند، دیدی دوگانه در من شکل بگیرد. دیدی که شد این یادداشت. دیدی انبوه از تباین. دیدی نامعمول همراه با احساسهایی نامعلوم و اندیشههایی شاید نامربوط.حال، چگونه همۀ عواطف و افکارِ متناقضم را در خیال جمع کنم و چیزی واضح و مشخص و پیوسته بیان کنم تا دریابید درونم عرصۀ جدالِ چهها با چههاست. وا بدهید آن سخنانِ تهی و ناتوان را که با نظرگاهی تکبعدی و سطحی از فرزنددار شدن میگویند: دنیا از برای توست فرزندم، که پیش رویت آیندهای بیمثال راه گشوده است و جهان در دستان توست و از زندگیِ پر تا پر از عشرت لذت ببر و... این دست تعابیر دستمالیدۀ مهوعِ هالیوودی. نه ایرانِ اکنون چنان سرزمینیست و نه جهانِ امروزی آنچنان روزگارانی که میشد نویدهای اینچنینی به نوباوگان داد. نه، من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:05

چه کسی فرمان به تشجیع ِ آن دهانِ بازِ سپیدِ سوزانداد؟- فریاد...پریدن از قوس نادخ روز و ملالهمچون جست یوزی از چنگالِ قحط و انقراض -قلمدوشِ نازیدنیِ زمینمانند روح جاودانگی بر تنانگی زوال--بنگ!و فرو افتادن از شانه به شکاف سرخ غروبگاههنگامی که پنجهٔ نور و نازکش رااز پشت ابرکی دراز کردتا فرق هر نگاه#چه کسی فرمان شلیک میدهد؟غروبهاخون کدام خورشید میچکد بر تارک آنگاه؟*از تیر ۱۳۷۸ تا پاییز ۱۴۰۱، بیست و سه سال جوانکشی، شاعرکشی و انسانکشی.برای همهٔ آنانکه فریاد کردند و در خون غلتیدند.-از دفتر چهارم شعرها: غم غمگساران چشمانش را من غمگسار بگسارم.*تشجیع: دلیر کردن، جرئت دادن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:05

معرفی کتابِ «این دیوارها مرا نمیکشند»، زندگی مرگ و امید در زاغهای در بمبئینوشتۀ کاترین بووترجمۀ ایمان مختارانتشارت طرح نقدیادداشت از شاهین غمگسارروزنامه اعتماد، 15 مرداد 1402اگر گمان میکنید تاکنون کتابی یا رمانی خواندهاید که نکبت و فلاکت را پیش چشمتان گرفته است -خاصه آدم پس از خواندن سلین چنین میپندارد-، پس هنوز این کتاب را نخواندهاید! پس از خواندنش، یاد این گفتۀ آدورنو افتادم: «هیچ زندگیِ درستی درونِ زندگیِ نادرست وجود ندارد». موخرۀ کتاب، علت این را که چرا یاد این جمله افتادم، برایتان توضیح میدهد. بهخصوص برای پاسخ گفتن به این سوال که: آیا امکان تحقق عدالت و برابری برای مردمانی که به شدیدترین شکل درگیر فقر و فاقهاند، وجود دارد؟ پاسخِ نویسنده به این سوال، «شاید» است؛ او امیدوارانهتر پاسخ داده است تا من.کاترین بوو، روزنامهنگار آمریکایی، در سال 2007 زاروزندگیِ امنوآسودهاش را در آمریکا، بهسبب رخدادی پیشپاافتاده، اما شهودی، رها میکند و تا سال 2011 با زاغهنشینان زاغهای به نام «آناوادی» در شهر بمبئی در کشور هندوستان زندگی میکند؛ میان لشاب و موش و کثافت و مریضی و مرگ.این کتاب روایتی مستند و غیرداستانی است از زندگی چندین و چند زاغهنشین (به شمارۀ آدمهای یک محله)، با همۀ مصیبتهایشان از زندگیِ زاغهنشینی. از جمع کردن آشغال و فروختنش به یک پولِ سیاه برای سیر کردن شکم گرفته، تا دست و پنجه نرم کردن با هزارهزار بیماری و خطر، و توامان دل بستن به امیدها و نجات از فقر و رسیدن به مامنی امن و آسوده -همان که نویسنده از آن دست شست-، در ساختار کشور هند و شهر بمبئی، که به شکلی عمیق فساد را در خود نهادینه کرده و هرگونه اخلاق را از تن شسته است.کتاب بهمعنای واقعیِ کلمه تکاندهنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:05

میان ما و آنها، تفاوتی هست. از شکافی میگویم که آنان را کشته است و ما را زنده نگه داشته است. و اینچنین مرگ آنها ستودنی است و زندگی ما سرزنشکردنی. چنین است راز آزاد زیستن و وارسته مردن. احمدْ در 1354 اعدامِ گلسرخی را شعر کرد و آن شعر ماند تا برای همه پاییزمردگانِ 1401 تکرار شود:آه، از که سخن میگویم؟ما بیچرازندگانیمآنان به چِرامرگِ خود آگاهانند.نه! بهار پیشرو همان بهار گذشته نیست. چراکه مادران و پدران و برادران و خواهران بیشتری در آینۀ سفرۀ نوروز خواهند نگریست و بر چهرهشان بازتابِ پریدهرنگِ غیابِ کسانی دیده خواهد شد که دیگر هرگز هیچکس در هیچ یک از آینهها پیدایشان نخواهد کرد. آری آنان همچنان خواهند گریست؛ جگرسوزانه و سخت التیامنیابنده. آری، اینجا و آنجا و هرکجا، شکافی سر باز کرده در تن و روان، که بستنش از توان زمین و زمان بیرون است.* از احمد شاملو، شعر شکاف، دفتر دشنه در دیس. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 18:14

صفحه بندی